سر نوشت شرفبگ - شرفبگ معروف به ( سلطان )
اسلام ودورود
برای رفتن به اول وبلاگ روی نوشته سفید رنگ بزنید تا وبلاگ از اول شروع شود.
شرف:اسم مصدر . بزرگوار شدن؛ بلندقدر شدن؛ بلندمرتبه شدن.علو؛ مجد؛ بزرگواری.
فرهنگ فارسی عمید | واژهیاب
بگ:مأخوذ از بیک ترکی و در سابق یکی از القاب بزرگ بوده که به امیران و سرداران میداده اند مثل آنکه اخیراً در ممالک عثمانی چنین بود و پادشاه را خان و سردار بزرگ را بگ می گفته اند .
لغتنامه دهخدا |

شجره شرفبگ (بهراموند کرمانشاه)
شرفبگ معروف به (شجاع سلطان )
شروک؛در لغت نامه دهخدا به معنی حسن بسیار جمیل .
شرفبگ :به معنی روشنایی دور دست.
روابط ایران و عثمانی در بین سالهای ۱۱۵۶قمری۱۱۶۰قمری روند پر فراز و نشیبی داشته.نادرشاه سال ۱۱۵۶ قمری دست به لشکرکشی بزرگی به عراق زد. نادرشاه در این سال در چند جنگ بر عثمانیها پیروز شد و شهرهای سامرا، حله، نجف، کربلا و اربیل را تصرف کرد.
او حاکم موصل را نیز به اطاعت از خود واداشت. اما از تصرف موصل صرفنظر کرد و به عثمانیها پیشنهاد صلح داده و خاک عراق را ترک کرد. عثمانیها پیشنهاد صلح نادرشاه را رد کردند و همین موضوع منجر به بروز جنگهای سخت بین ایران و عثمانی در ۱۱۵۸ قمری شد که همگی این جنگها به پیروزی کامل سپاه ایران انجامید و سرانجام عثمانیها سال ۱۱۶۰ قمری به مصالحه تن دادند.در محرم ۱۱۶۰ عهدنامهای مشهور به گردان بین ایران و عثمانی منعقد شد. .
در این جنگ و پیروزی ها ایلات و عشایر استان های کرمانشاه (ایلات زنگنه،کلهرو غیره..... ، ( ایلات کرد ولک ) همچنین ایلات استان های همدان. لرستان منجمله ایل بیرانوند، شرکت فعالانه داشتند .
ایلات و عشایر به عنوان همسایگان کشور عثمانی و مرزبانان ایران همواره به نفع حاکمان افشاریه وارد جنگ می شوند.در این مبارزات و جنگ ها، ایل بیرانوند . بخصوص تعدادی از سواران جنگجو طایفه ی وارونی (بارانی) به فرماندهی شرفبگ، همراه با دیگر ایلات لر و لک ، از نواحی پیرامون خرم آباد برای نبرد با عثمانی ها عازم مرزهای غربی ایران شدند. این ایلات وارد عرصه ی سیاسی نظامی شده ، همراه قشون شاه افشار در باز پس گیری مناطق غرب و جنوب غرب ایران از عثمانها وارد نبرد با دشمن می شوند.
در زمان های قدیم یکی از درجاتی که به نظامیان می دادند درجه سلطانی بوده ،سلطانی جز درجات رده های بالا فرماندهان نظامی آن زمان است .شرفبگ توانسته درجه سلطانی بگیرد .
از بزرگان نقل است در آن جنگ حدود هفتاد نفر از جنگجویان عشایر تحت امر شرفبگ می جنگیدند، فرماندهان جنگ به خاطر شجاعت و توانایی ایشان در فرماندهی گروه به او لقب شجاع سلطان داده .
او همراه دیگر جنگجویان ایل بیرانود در آن نبرد توانستند پیروزی هایی برای سپاه ایران به ارمغان آورد، برای ایلات و عشایر شرکت کننده در جنگ افتخار آفرین باشد . شجاعت ومردانه گی فراوان رااز خود به نمایش گزارده.
در پایان جنگ عشایر جنگجو بیرانوند که افرادی از طایفه مال اسد (زید علی ،بارانی،کر و مهراب)در بین آنها هستند، در مسیر بازگشت پیرامون کرمانشاه به منطقه ماهی دشت روستای سراب سرفیروزآباد می رسند. در آن روستا برای رفع خستگی و استراحت به منزل یکی از بزر گان منطقه به نام بهرامبیگ لک که فردی کوچ نشین است رفته.
بهرامبیگ پس از پذیرایی وآشنایی با آنها خوشحال می باشند، با این آشنایی و شنیدن شجاعت بیرانوندها از جمله شرفبگ که جوانی خوب ،بالیاقت و رشید است ، به وصلت با آنها علاقمند و سبب می شود شرفبگ با دختر او ازدواج کنند. شرفبگ و چند نفری از سواران بخصوص افرادی از طایفه بارانی که همراه او هستند ،تصمیم می گیرند در آن منطقه ساکن شوند . از آن زمان به بعد اسم یکی از روستاهای منطقه به ده وارنی ( ده بارانی )معروف می شود .
همزمان وقتی حاکم محلی از ماجرای ازدواج و ساکن شدن شرفبگ در آن روستا ها با اطلاع می شوند، از طرفی او را به عنوان فردی شجاع و کاردان می دانند ، ایشان را به عنوان نمایند حکومت در چند آبادی ( حدود۱۴ روستا ) از منطقه ماهی دشت( از جمله روستای سراب سرفیروز آباد) کرمانشاه منصوب می کنند.
از نوشته سنگ قبر های آنجا پیداست علاوه بر شرفبگ،افراد دیگری از بیرانوندها(طایفه بور ،طایفه فراش ، شلکه و متش) سادات حیات الغیبی ، دالوندها و دیگر طوایف در آنجا ساکن شده اند.
شرفبگ با تشکیل خانواده به مرور صاحب فرزندانی از جمله سه پسر بنامهای(احمدبگ امره-علی نظر-محمدخان) و یک دختر که در سن نوجوانی فوت کرده می شوند .
این نوشته ها بیشتر از زبان بزرگان طایفه ازجمله شرف زارع،اکبر کرمی ،یوسف زارع و طهماسب بهرامی مکتوب شده اند.
شرفبگ چند سالی، حدود ده الی پانزده سال درآنجا ساکن می باشند.
درآن زمان بیشتر زندگی روستایی ، عشایری و کوچ نشینی مرسوم است ،شرفبگ هم با اینکه از ایل خود جدا و بدور از فامیل هستند، زندگی سالم و قابل قبولی تشکیل می دهند.
اما او بعد از سال ها دوری از ایل بیرانوند تصمیم می گیرد به لرستان باز گردند.
برای بازگشت شرفبگ به لرستان روایات متفاوتی هست.اینکه در یک زمستان پر برف و باران علوفه کافی برای احشام نداشتند و بیشتر احشام خود را از دست میدهد..
یا اینکه به دلیل باران زیاد و جاری شدن سیلاب همه ی خانه،احشام و زندگیش را از دست داده ،بطوری که هیچی برایش باقی نمی ماند.
بزرگان می گویند آن زمان به جای ساختمان برای تویله ی گاو وگوسفندان ،زمین را کنده ، زیر زمین(زاغه) تویله درست می کردند. نقل است همه ی احشام شرفبگ داخل زاغه هستند که سیلاب داخل زیر زمین می شود و همه را خفه می کند .
مردم آن منطقه هنوز هم بعد از حدود ۲۸۰ سال جای خانه شرفبگ که سیل آن را برده به همدیگر نشان می دهند وبه عنوان یک حادثه بسیار نا گوار از آن یاد می کنند.
بعضی هم آن حادثه که برای ایشان پیش آمده را به عنوان یک نفرین به همدیگر یاد آور می شوند .به زبان لکی می گویند جا مالت و جا مال شره بو. ، یعنی جای خانه ات مانند جای خانه شرفبگ که سیل آن را کامل از بین برده بشود،منظور همه ی دار و ندارت مانند خانه و زندگی شرفبگ، سیلاب ببرد و بی خانمان شوید.
ایشان که از زندگی سر خورده ، درمانده و مستاصل می شود ، بچه هایش هم کوچک هستند، نمی توانستند کاری بکنند(دولت هم کمکی نمی کند ) حیران و سر گردان می شود و در نهایت تصمیم به بازگشت به لرستان می گیرند.
بعضی هم معتقدند ایشان به علت سهل انگاری و کوچ قبل از موعد به مسیر سیلاب، مورد سر زنش خانواده از جمله خانواده همسرش قرار می گیرد ،این سر زنش ها ایشان را عصبی کرده با زن و خانواده زنش درگیر می شوند. به طوری که در آن درگیری برادر خانمش کشته می شود. ایشان هم با روی دادن این حوادث مجبور به مهاجرت می گردد.
شرفبگ خانواده را در سراب نزد پدر بزرگ شان بهرامبیگ گذاشته ،خود به تنهایی راهی لرستان می شود ، به میان ایل که در مناطق (هرو) زاغه و چغلوندی ساکن هستند بر می گردد .بعد چندی که میان ایل و نزد اقوام دیداری تازه می کند و از سرنوشت خود برای آنها می گوید ، تصمیم می گیرد تا دوباره به کرمانشاه بر گردد ، اما این تصمیم با مخالفت اقوام و نزدیکان روبرو می شود. ایشان چون فردی شجاع ومردمی است از طرفی هم اقوام به حضورش احتیاج دارند ، با اصرار اطرافیان از بازگشت به سرفیروزآباد منصرف گردیده.
بعد از مدتی که پدر به خانه بر نمی گردد پسران هم با تشویق مردم محل و همسایگان تصمیم می گیرند همراه مادر راهی لرستان شوند. پیش پدر و در میان ایل خود می آیند تا در کنار پدر زندگی کنند.
پسران همراه مادر بعد از آمدن به لرستان چند سالی در کنار پدر مشغول زندگی کوچ نشینی ییلاق و قشلاق هستند .
آن زمان ایل بیرانوند از جمله طایفه بارانی بهار و تابستان درمنطقه سرد سیر هرو بین زاغه و چغلوندی و فصل های سرد هم به منطقه گرمسیری( میان کوه)، جنوب خرم آباد نزدیک پل زال کوچ نشین و زندگی ایلی داشتند.
شرفبگ و دیگر نزدیکان هم فصل زمستان در میان تنگه ای از کوههای جنوب لرستان اسکان می یابند. آن تنگه چشمه آبی دارد ،که هم دره و هم چشمه معروفند به دره شرفبگ و چشمه شرفبگ.
بعد ازچند سال زندگی به روش کوچ نشینی، یک باره پسران به همراه مادر تصمیم می گیرند که از لرستان به طرف کرمانشاه مهاجرت کنند ، پسران در سن نوجوانی هستند یک روز بهاری که از کوچ گرمسیری بر گشته اند.از منطقه هرو روستای پا راه پونه(روستای شرفبگ کنونی) ، به دلیلی یا علاقه به زادگاهشان ویا موضوع دیگری به طرف کرمانشاه راهی سفر می شوند.
چهارپایانی را دور از چشم پدر آماده می کنند و وسایلی برای سفر از جمله خوارک و پوشاه ،بخصوص مقدار زیادی گندم از چال انبار بر می دارند و از مسیر نهاوند به سمت ماهی دشت راهی می شوند.
در مسیر مدتی حدود یک سالی در یکی از روستاهای منطقه خزل نهاوند ساکن میشوند.آن مدت زمانی که آنجا ساکن هستند،علینظر پسر بزرگتر با دختری از آن روستا ها ازدواج می کند. حاصل آن ازدواج هم فرزندانی است . به این ترتیب چند مدتی در منطقه خزل نهاوند ساکن می شوند.
پدر هم وقتی متوجه رفتن خانواده می شود کاری نکرده ختی آنهارا تعقیب نمی کند ، می داند که پسران بزرگ شده اند خودشان تصمیم به رفتند گرفتند .از طرفی هم کاری از دستش بر نمی آید تا بتواند آنهارا بر گرداند .
(بعضی نقل و قولها حکایت از زن دوم گرفتن شرفبگ دارند که سبب شده زن اول و پسران اینچنین با ناراحتی او را ترک کنند و بروند )
به این ترتیب پسران از شرفبگ و ایل بیرانوند دوباره برای همیشه جدا می شوند. این خانواده بعد از مدتی زندگی در روستا های خزل نهاوند وقتی متوجه می شوند که پدر بزرگشان یعنی بهرامبیگ هم کاملا" ازروستاهای ماهی دشت ( سراب سر فیروز آباد) به طرف ایلام مهاجرت کرده اند . تصمیم می گیرند که از خزل نهاوند به مقصد کرمانشاه بار سفر ببندند و به ماهی دشت زادگاه خود بروند و آنجا استقرار یابند.
آن ها بعد از اینکه در روستای سراب مستقر می شوند، مستقل و بی خبر از پدر بزرگشان بهرام بیگ ،از طرفی هم جدای از پدرشان شروع به کار وزندگی می کنند. مشغول کار و کشاورزی ، دامپروری و گذران روزگار می شوند.
پسر اول که قبلا"از نهاوند زن گرفته ،آن دو پسر دیگر هم ،با طوایف اطراف از جمله باله وندها ،خالوندها و...... وصلت نموده و تشکیل خانواده می دهند.
با گذشت سالها ،جمعیت آن ها زیاد و طایفه ی بزرگ بهراموند تشکیل می دهند . چون جد مادریشان بهرام بیگ نام داشته واز طرفی هم خود را جزئی از ایل بیرانوند می دانند به طایفه بهراموند معروف می شوند.
پدر هم پس از نا امیدی از بازگشت همسر و فرزندان ، تشکیل خانواده جدید می دهند. نقل است پدر از ازدواج دوم صاحب فرزند نشده ،از ازدواج سوم صاحب سه پسر به نام های سرفراز،داوود و کاظم و از ازدواج چهارم هم صاحب دو پسر به نام های ابراهیم (ایبرم)و نقدعلی می شوند. (چون پدر شرفبگ نقدعلی نام داشته به همین دلیل اسم یکی از پسرانش را نقدعلی می گذارد ) پسران بعدی هم صاحب فرزند ،نوه و نتیجه می شوند و طایفه بزرگ شرفبگ در لرستان تشکیل می دهند . پدر به دلایلی از جمله پیری ، ناتوانی جسمی، صعب العبور بودن راه ها ونبود امکانات، از سر نوشت پسرانش که به کرمانشاه مهاجرت می کنند تا آخر عمر بی خبر می ماند.
به این ترتیب شرفبگ صاحب دو طایفه بزرگ به نام بهراموند دراستان کرمانشاه و شرفبگ در استان لرستان می شوند.
نبود رفت و آمد سبب می گردد تا پسران ساکن کرمانشاه و ساکن لرستان بطور کل همدیگر را فراموش کنند. این بی خبری ها و مشغولیات زندگی ادامه پیدا می کند و سبب عدم ارتباط بین آنها می شود، تا کم کم همدیگر را از یادها برده به طوری که نسل های بعد به جز افرادی که خیلی هم کم هستند، از وجود همدیگر بی اطلاع می باشند .این جدایی از یکدیگر حدود ۲۵۰ الی ۲۸۰سال به طول می انجامد .
بعد از حدود 280سال به لطف خدا ی بزرگ و گسترش ارتباطات، امکانات روز از جمله فضای مجازی توسط جوانان، این دو طایفه(یا دو گروه از یک طایفه) توانستند در سال 1398 خورشیدی (2018)میلادی، همدیگر را پیدا و با هم ارتباط برقرار نمایند ،اکنون هم خیلی از بزرگان طایفه در تلاشند تا پیوند برادری را بین آنها برقرار کرده و رفت وآمد ها ،دید و بازدید هارا مستمر نمایند.
وبلاگ در خصوص مردم شناسی.